|
معبود من! تویی که هستی را زیبایی بخشیدی و زیبایی را هستی... دوستت دارم
|
یه دختری که من باشم دنبال یه گوشی میگشت که باهاش حرف بزنه
این دختره یه وبلاگ زد که علاوه بر چت توش بنویسه
بعد از هزار سال یه سری گوش پیدا کرد که برای حرفاش بهتر از وبلاگ شنوا بودن
اون دختره وبلاگشو بست و رفت خونه شون
فکر میکرد دیگه هیچ وقت توی این وبلاگ نمی نویسه
اما از اونجا که هیچ هیچ وقتی همیشگی نیست
حالا دوباره داره می نویسه
چون گوشی که دوستش داشت
گوشی که هرچی میگفتو با عشق میشنید و میفهمید (گاهیم نمی فهمید ولی سعیشو میکرد که بفهمه و همین مهمه آخه دختر احمق نبود)
این گوش مهربون
به خاطر اینکه دختر به مامانش قول داد دیگه به این گوش زنگ نزنه به دختر قصه ما گفت برو
نمی خوام بیشتر از این دیگه دروغ بگی به خاطر من
دختر قصه ما چند روز بیشتر نیست که گوششو از دست داده
ولی بسکه پر حرفه نیاز به یه گوش داره
اما این دفعه همه حرف این دختر اینه که بگه اون گوشو به اندازه دنیا دوست داره
میخواد از دلتنگیاش بگه ، از کسی نمیخواد که غصه هاشو بخونه و بگه چی کار کنه
برای اینکه میدونه اینم همیشگی نیست
اون گوش برمیگرده
برای این که اون گوش مال دختره است