|
معبود من! تویی که هستی را زیبایی بخشیدی و زیبایی را هستی... دوستت دارم
|
از شادی هایم
از غمهایم
از احساس های پوچ و فراموش شده
از حسهای همیشگی که بوی نا میدهند
خسته ام
از منطق پوچ و از احساسات بی پایه
از هر آنچه مرا به زندگی خاکیم پیوند میدهد
راستی چند وقت است خدا را ندیده ام ؟
شاید تو هم حس کرده باشی
حس غریبیست
تنهایی مطلق
تمام کسانی را که دوست داری آزار میدهی
فقط چون میخواهی خودت باشی
ژان کریستف بیچاره من
تو منی
میفهمم چه میگویی
لعنت ...
هیچ کس تو را به خاطر هر آنچه که هستی دوست ندارد
تو را به خاطر آنچه تصور میکنند هستی
و آنچه که انتظار میرود باشی دوست میدارند
و تو
ژان کریستف من
فقط...
خواستی خودت باشی
سلام
امروز یه چیزی نوشتم که از نوشتنش یه منظوری دارم . اگر لطف کنید بخونیدش و بعدا نظر بدید ممنون میشم . اگر نظری نداشتید اصلا مهم نیست فقط بنویسید نظری ندارم . بازم ممنون...
برداشت اول:
- بهم گفت دوستم داره باورت میشه؟
- مطمئنی حالت خوبه چی داری میگی؟
- هیچی دیگه امروز اومد ازم خواستگاری کرد گفتش دوستم داره
- خوب تو چی ؟ دوستش داری؟
- راستش نمیدونم هیچ وقت بهش فکر نمیکردم به هر کسی ممکن بود فکر کنم جز اون ... نمیدونم باید بهش فکر کنم ممکنه ازش خوشم بیاد شرایطش که خوبه .
- بیشتر فکر کن اگه دوستش نداری الکی امیدوارش نکن
- به من چه مگه من گفتم بیاد ازم خواستگاری کنه؟
- خوب حالا برو فکراتو بکن بچه بذار منم درسمو بخونم فردا استاد بپرسه هیچی بلد نیستم
دستش رو زیر چونه اش زده بود داشت فکر میکرد که دوستش داره یا نه . تا حالا بهش فکر نکرده بود شاید ... باید بیشتر فکر کنه زود تصمیم گرفتن غلطه .
برداشت دوم :
- خوب چرا اینطوری میکنی آخه میرم زود برمیگردم
- مزخرف نگو 2 سال میخوای بذاری بری میگی زود برمیگردم؟
- خوب حالا تا چشم به هم بزنی دو سال تموم شده برمیگردم دیگه تازه مگه مرحوم گراهام بل تلفن رو اختراع نکرده ؟ خوب زنگ میزنم دیگه
- میری منو یادت میره میدونم!
- حالا تو داری مزخرف میگی وقتی گفتم دوستت دارم تا آخرش پاش واستادم دیگه هم از این حرفا نزن که نه من نه تو
- قول بده یادت نره من هستم
- تو همیشه هستی ... اینجا
به قلبش اشاره میکنه و میخنده .
- حالا پاشو بریم هزار تا کار دارم باید چمدونامو ببندم .
- قول دادی ها
- پاشو بریم اینقدر مزخرف نگو.
برداشت سوم :
- خیلی گریه کرده طفلکی
- کاش میشد راضی اش کنی این هفته باهامون بیاد کوه
- خیلی دوستش داره سخته براش اینکه یه مدتی باید نبینتش
- ولی این که درستش نیست باید برگرده به زندگی عادیش
- اگر ادامه داشته باشه این ترم مشروط میشه
- باید یه کاری براش جور کنی این هفته به زورم شده بیارش کوه
- تا ببینم حالا
برداشت چهارم :
- سلام خانوم چطوری؟
- مرسی بد نیستم تو خوبی؟
- ممنون چه خبرا دیگه سراغ منو نمی گیری نه؟
- باور کن خیلی کار دارم معذرت میخوام . خیلی دلم میخواد تماس بگیرم ولی تا سرمو بلند میکنم شب شده خیلی خودمو درگیر کردم باید ببخشی
- نه اتفاقا خوب شد همین که هر روز زنگ نمیزنی گریه کنی خوشحالم.
- خوب حالا تو چیکار میکنی؟
.....
برداشت پنجم :
- حالا کی بر میگرده ؟
- آخر همین هفته
- خوب پس حسابی خوش به حالته دیگه نه؟
- آره خوب دلم براش خیلی تنگ شده
- کی عروسی میکنید؟
- معلوم نیست بستگی داره
- به چی؟
- به اینکه کی کار پیدا کنه اینطوری که نمیشه زندگی رو شروع کرد
- خوب آره ولی برای اون کار هست
- به هر حال باید اول بیاد ببینیم چی میشه
- ایشالا بیاد به سلامتی همه چیز جور شه تو ام زودتر بری سر خونه زندگیت
- ممنون
برداشت ششم :
- خوب بگو ببینم این همه مدت من نبودم چیکارا کردی؟
- خیلی کارا
- خوب مثلا چیا؟
- اول یه مژده بدم بهت
- چی ؟
- درسم تموم شد
- به به مبارکه خیلی عالی شد
- آره خوب شدش اینطوری حقوقم بیشتر میشه
- تو که برای پول کار نمیکنی!!!
- نه ولی خوشحال میشم بابت زحمتی که میکشم حقمو بهم بدن
- بی خیال زیاد بحث کردیم میدونی دلم برات خیلی تنگ شده بود
- منم دلم تنگ شده خوب خیلی خوشحالم که برگشتی
....
برداشت هفتم :
- خیلی خوشحالی که برگشته نه؟
- راستش نمیدونم
- چی؟یعنی چی؟
- نمیدونم دیگه
- یعنی چی نمیدونم آخه
- ببین اونقدری که فکر میکردم از دیدنش خوشحال نیستم
- یعنی چی ؟
- نمیدونم شاید اشتباه کردم از اول شاید دوستش نداشتم.
- منظورت چیه؟
- حس میکنم برای خودم یه چیز دیگه ازش ساختم
- یعنی چی حالا؟؟؟؟؟؟؟؟
- هیچی فقط دلم نمیخواد به این زودی ازدواج کنم دیگه . نمیخوام اشتباه کنم
- پس تکلیف اون چی میشه؟
- نمیدونم بهش چی بگم
- آخه این خیلی نامردیه دوسال به امید تو بوده
- حالا که چی باید آیندمو نابود کنم برای اینکه نامرد نباشم؟
- نمیدونم ولی دروغ نگو بهش
- من که دروغ نمیگم آخه فقط میخوام یه مدتی فکر کنم
....
برداشت هشتم :
- میگه باید زودتر ازدواج کنیم
- آخه مگه به همین راحتیه؟
- میخواد زودتر زندگیمونو شروع کنیم
- خوب تو تصمیم گرفتی؟
- نه هنوز واسه همین نمیدونم بهش چی بگم
- آخرش چی؟
- هر چی بیشتر میگذره بیشتر حس میکنم دوستش ندارم
- خوب حالاچیکار میخوای بکنی؟
- نمیدونم
- تو چطوری این مدت فکر میکردی عاشقشی؟
- نمیدونم ... شاید بهش عادت کرده بودم .
- توی این مدتی که نبود چی؟
- یه خیال برای خودم ساخته بودم ازش ... این آخری ها زیاد دلم براش تنگ نبود.
- آره یادمه
- میدونی الان هر چی بیشتر میگذره میبینم این اونی نیستش که توی خیالام ساخته بودم
- بهش میگی ؟
- نمیدونم تو میگی چیکار کنم؟ به نظر تو اون چه برخوردی میکنه؟
برداشت نهم رو میخوام شما ها بنویسید . ممنون از این که خوندیدش ...
پ.ن : خیلی بد نوشته بودم باید ببخشید. برای یه کار علمی نظراتتون رو میخوام . هر انتقادی وارد است . خوشحال میشم بهم بگیدش . راستی اگر کسی چیزی از تنظیم نمایشنامه میدونه خیلی خوشحال میشم برام کامنت بذاره بگه خودم که چیزی بلد نیستم ....
یکی از همکلاسی هایم در مدرسه زنی است نزدیک به 50 ساله .نامش سوزان است. ژورنالیست است و عکاسی هم میکند. دختر بزرگش 33 ساله است. در 17 سالگی اولین بچه اش به دنیا آمد و بعد از او 4 بچه دیگر به دنیا آورد و پسر کوچکش 5 ساله است. ماجرای زیر را امروز برایم تعریف کرد :
رفته بودم میکائیل را از مهد کودک بیاورم و بگذارمش نزد پدرش ، اوقاتش تلخ بود. از او پرسیدم چه شده است و تدی بر ( خرس عروسکی ) اش را به من داد و گفت :
ـ من دیگه با این بازی نمیکنم .
ـ چرا ؟ تو که تدی را خیلی دوست داشتی. دیگه دوستش نداری ؟
ـ مسئله این نیست. دوستانم مسخره ام میکنند. آنها میگویند که پسرها با تدی بر و این جور عروسکها بازی نمیکنند.
سوزان ادامه میدهد : دیدم حالا اگر بیایم و برایش مسئله ی برابری زن و مرد و اینکه جامعه ی ما پر شده است از کد های غلط که باید تغییر کنند را بگویم ، نه تنها چیزی نمیفهمد بلکه احتمالا خوابش هم میبرد و مجبورم تا خانه او را کول بگیرم بنابر این به او گفتم :
ـ اما تو پسر هستی ، درسته ؟
ـ اوهوم
ـ و تو با تدی بر بازی میکنی ، درسته ؟
ـ اوهوم
ـ خوب ، پس میبنی که دوستانت اشتباه میکنند. پسرها هم عروسک بازی کنند.
و میکائیل در اینجا کمی فکر کرد و با فریاد گفت : درسته ، همینطوره .جانمی جان.
و تدی بر را از بغلم قاپید و سخت بغل کرد.
در راه خانه داشتم فکر میکردم ، راستی این کدهای اجتماعی آیا نقشی بغیر از محدود کردن ما ، از هر جنسی که هستیم ، دارند ؟ آیا مردها به همان اندازه ی زنها ، با این یادگیری های اجتماعی محدود نمیشوند ؟ پس چرا سکوت میکنند ؟ چرا صدای اعتراض مردان به اندازه ی زنان نسبت به این محدودیت ها و مرزهایی که اجتماع برایشان میگذارد بلند نیست ؟ چرا این محدودیت ها را آنچنان میپذیرند که نه انگار که امکانی را از ایشان میگیرد ، بلکه امتیازی برای ایشان محسوب میشود ؟ چرا ؟
پ.ن: نقل از وبلاگ زنانه ها (متاسفانه فیلتر شده بنابراین لینکش فایده نداره)
تو این یه هفته عجب اعصاب راحتی داشتم .نمیشه ما یه روز بریم کلاس چه جامعه شناسی چه فلسفه اساتید محترم بحث جنسیتی درست نکنن برامون آقا یه درسی توش یه کلمه نوشته ارسطو(براش خیلی احترام قائلم ولی خدا لعنتش کنه) اومده گفته زن نقش انفعالی و پذیرنده داره این پسرا سریع بل میگیرن و میگن استاد خدا رحمتش کنه عجب حرف درستی زده. استاده هم از خدا خواسته شروع میکنه به سوهان کشیدن اعصاب ما که بله زن در طول تاریخ فلان بوده ! بعد هم بحثو بکشونه به اسلام و یه سری هم اینطوری رو اعصاب ما ماراتون بره .
الان یه وبلاگ خوندم خیلی خوشم اومد دمش گرم .رها لینکش رو گذاشتم توی لینک روزانه ام . راجع به رشته مطالعات زنان چیز خیلی کمی میدونستم حالا هم کم میدونم
. به هرحال دوست دارم بیشتر بدونم .
همیشه و همیشه
حالا دیگه میخوام خودم باشم یا لااقل سعی کنم خودم باشم .
بنابراین :
آهای مردم من میخوام خودم باشم اگر ناراحت میشید بدونید که من هم اینم و هم اونی که میشناختید .اگر این بعد از شخصیتم رو دوست ندارید دیگه اینجا نیایید . میخوام خودم باشم. همونی که هستم .
خود خودم
برام دعا کنید![]()