|
معبود من! تویی که هستی را زیبایی بخشیدی و زیبایی را هستی... دوستت دارم
|
به یه دوستی خیلی وقت پیش قول دادم این داستان رو بذارم توی اون یکی وبم ولی خوب عمل نکردم الان برای جلوگیری از عذاب وجدان بهش عمل میکنم:
گل بنفشه ای در میان علفهای باغچه در شادی بسر میبرد .
در یکی از روزها با قطراتی از شبنم عطر آمیز شد و چون سر خود را بلند کرد و به اطراف نگریست گلی همچون شعله ای آتشناک در کنارش دید . آنگاه دهان کبود و کوچک خود را گشود و گفت:
در میان دیگر گلها چه سرنوشت بدی دارم . زیرا از آنان کوتاهترم و طبیعت مراخوار میکند تا همواره در کنار سطح زمین باشم و نتوانم قامت خود را بلند کنم و مانند گلهای دیگر صورتم را به سوی خورشید برگردانم.
گل سخن بنفشه را شنید و خنده کنان گفت: تو از همه گلها نادانتری زیرا از نعمتی برخوردار هستی که ارزش آن را نمیدانی . طبیعت به تو زیبایی و خوش بویی خاصی بخشید که دیگر گلها از آن برخوردار نیستند.پس خواسته های کج و آرزو های بد را از خود دور کن.کسی که بیش از اندازه طلب میکند چیزهای بسیاری را از دست میدهد.
گل بنفشه گفت:تو میخواهی من را دلداری دهی زیرا از چیزی برخوردار هستی که من آرزوی آن را میکنم و مرا با پندهایت تحقیر میکنی .
طبیعت گفتگوی آن دو را شنید و با تعجب سر تکان داد و با صدایی بلند گفت :ای گل بنفشه!تو همیشه لطیف و نازک دل هستی پس چرا فریب خواسته های زشت را میخوری؟
بنفشه التماس کنان گفت:ای مادر توانمند ! از ته قلب از تو خواهش میکنم که خواسته مرا برآورده کنی و قد مرا از این گلها بلندتر سازی!
طبیعت گفت :تو نمیدانی چه میخواهی و از راز وجود آگاهی نداری اگر من قامت بلندی را به تو بخشم پشیمان میشوی و پشیمانی سودی ندارد.
بنفشه گفت:قامت مرابلند کن . هرچه باداباد!
طبیعت گفت:حالا که اصرار می ورزی پس خواسته تو را ای بنفشه نادان و سرکش بر آورده میکنم اما اگر گرفتار سختی ها شوی تنها خود را ملامت کن.
آنگاه طبیعت انگشتهای افسونگر و پنهانش را دراز کرد و ریشه بنفشه را گرفت و او را به صورت گلی بلند در آورد .
در عصر همان روز آسمان پوشیده از ابرهای تیره و باران زا شد و آرامش وجود را با رعد و برق شکست . لشگر باد و باران به نبرد باغ ها و باغچه ها پرداخت و شاخه ها را شکست و گلها را پرپر کرد اما نتوانست هیچ آسیبی به گلهای کوچک که در میان صخره ها پنهانند برساند .
و چون توفان پایان یافت و همه کلهای باغچه جز بنفشه ها فروریختند یکی از بنفشه ها سر خود را بلند کرد و به دوستانش گفت :بنگرید!توفان با گلها و شاخه ها چه کرد؟
بنفشه ای دیگر گفت :اگرچه قامت کوتاهی داریم اما از خشم توفان در امان ماندیم .
سومین بنفشه گفت:اگر چه ناتوانیم اما توفان نتوانست بر ما غلبه کند .
بنفشه ها به آن بنفشه جاه طلب و بلند پرواز نگریستند که چگونه روی زمین افتاده و در حال مرگ است .
بنفشه ای گفت: به او بنگرید ! او فریب طمع خود را خورده است . لحظاتی به آرزوهایش رسید اما تا ابد از میان رفت از او عبرت بگیرید .
گل بنفشه در آخرین لحظات عمر خود سخن او را قطع کرد و گفت :
شما نادانید و از توفان و باران می هراسید . دیروز مانند شما در میان برگهای سبزم نشسته بودم و دیوار قناعت نمی گذاشت اطرافم را ببینم . من میتوانستم مانند شما بمانم و در آرامش به سر ببرم و در فصل زمشتان زیر برف منجمد شوم اما به سکوت شب گوش فرادادم و صدایی را شنیدم که از سوی جهان بالا می آمد و میگوید:
بلند پروازی هدف وجود است و جاه طلبی مارا به سوی ماورای هستی میبرد.آنگاه بر خود عصیان کردم و وجدانم درباره مقامی بالاتر از این مقام اندیشید.عصیانم به نیرویی زنده و خواسته هایم به اراده ای محکم بدل شد و از طبیعت خواستم تا قامت بالایی به من ببخشد در حالی که طبیعت چیزی جز مظهر بیرونی رویاهای پنهانی ما نیست.
گل بنفشه آخرین جمله خود را با فخر و پیروزی گفت:لحظاتی مانند ملکه بسر بردم . با چشم همه گلها به جهان نگریستم و با گوشهایشان آواز غیب شنیدم و با برگهایشان پرتو نور را لمس کردم .
من اکنون خواهم مرد اما به آرزوهایم رسیدم . سر خود را بلند کردم و جهانی را دیدم که شما نمیتوانید آن را ببینید و این هدف زندگی است.
آنگاه رعشه ای بر بدن بنفشه افتاد افتاد و در حالی که لبخند پیروزی بر آرزو ها بر دهانش نقش بسته بود جان داد.
آری! لبخند خدا بود!!!
داستان جاه طلبی و بلند پروازی از کتاب گورکن جبران خلیل جبران(چون به قانون کپی رایت معتقدم این رو نوشتم )
حالا تحلیل خودم :
نمیدونم چرا وقتی خوندمش از حرفای بنفشه ها یاد تعالیم مذهبی خودمون افتادم بنگرید و عبرت بگیرید آنها که شوریدند نابود شدند!!!!
بیش از این عرضی نیست