تبليغاتX
ماه زده
معبود من! تویی که هستی را زیبایی بخشیدی و زیبایی را هستی... دوستت دارم
دلم میخواست بودی ...

امشب ...

اینجا ...

بد جوری احساس تنهایی میکنم ...

همه هستند ... اما هیچ کس نیست

همیشه هستند جز وقتی که باید باشند ...

هیچ کس همیشه نیست ...

چرا همیشه باید تنها باشم ؟ توی جمع ...

هیچ کس نمیفهمه چی میخوام ...

شاید چون منم نمیفهمم دیگران چی میخوان

اما فقط من مهمم مگه نه ؟

شاید نه ...

اما منم مهمم مگه نه؟

نمی خوام بپرسم دیگران چه مشکلی دارن

نمی خوام مشورت بدم

نمیخوام همدردی کنم ... نمی خوام سنگ صبور کسی باشم

میخوام سنگدل باشم

میخوام به مشکلاتشون بخندم

بهشون بگم به من چه

واسم مهم نیس

اونوقت همه رو از دست میدم

همه منو اینطوری میشناسن

اونوقت میگن اون دیگه خودش نیست

اما من خودمم

همیشه خودمم ... لعنت به من

نمیدونم چی میگم یا چی میخوام

کاش بودی

تو بهتر میدونی من چی میخوام

کاش به جای من حرف میزدی

کاش میذاشتی احساس سبکی کنم

کاش بودی

لعنت به تو

لعنت به من

لعنت به همه احمقایی که فکر میکنن میفهمن دیگران چی میخوان .. اول از همه من

 

همیشه کنارم باش در  پنجشنبه 7 دی1385ساعت 2:31 قبل از ظهر  نوشتیمش  | 

پرسیدی چرا خسته ام ؟

چون تو میپرسی

چون به جای حس کردن میخوای بفهمی

چون ژان کریستف من تو نیستی

چون همه فکر میکنن که میدونن

چون خودم نمیدونم

چون ...

هزار تا چون و چرای دیگه هست

اما برای من فقط ملال این همه چون و چرا می مونه

خسته ام

بیش از هر زمان دیگه

اما نه نیستم

شادم خیلی هم شادم

شاید از خیلی بندها قراره خلاص بشم

شایدم تا حالا شدم

خودمو بیشتر از همیشه حس میکنم .

 دیدار:خدا قوت. خسته نباشی آجی جون!
هیچکس تو را آنطور که هستی نمی شناسد- چطور انتظار داری آنچه را نمی شناسند دوست داشته باشند؟
خود تو چقدر خودت را آنطور که هستی می شناسی؟ تا حالا چند بار اتفاق افتاده که در یک برخورد- دعوا- مصیبت- یا سرخوشی - یک گوشه ناشناخته از خودت را کشف کرده ای که تابحال از آن غافل بودی و خودت از شناخت این زاویه پنهان انگشت به دهن شدی؟ چطور انتظار داری بقیه آدمها تو را انطور که هستی بشناسند و همانطور که هستی دوست بدارند.
خود تو چقدر بقیه را می شناسی؟ چقدر مطمئنی که برداشت تو از بقیه درست و کامل باشد؟
خلاصه آجی پیاده شو با هم بریم. اینطوری کمتر خسته می شی. میگی نه امتحان کن!

راس میگی دیدار حرف حق زدی

همیشه کنارم باش در  جمعه 25 فروردین1385ساعت 11:35 بعد از ظهر  نوشتیمش  | 

عید است ؟
حس میکنم که نیست
در واقع اصلا حسی ندارم
مدتهاست که حس نمیکنم
روحم به یغما رفته است
در پیچ و تاب زمان گم شده ام
خودم را
و تمام عشقم را گم کرده ام
کاش میفهمیدم که چی میخوام
از زندگی لعنتیم
همه چیز پوچ شده است
عید است
باید شاد باشم
نیستم
بی هیچ توضیحی از لباسهای نو خبری نیست
از شادی کودکانه هم...
از عیدی هم ...
و از هر آنچه عید را عید میکند
تنها هستم
مثل همیشه عمرم

عید همگی مبارک

همیشه کنارم باش در  سه شنبه 1 فروردین1385ساعت 10:50 قبل از ظهر  نوشتیمش  | 

خداوند شما را برای هم آفریده است
من این وسط اضافه ام
نه بره ای هستم که شکار شوم
و نه گرگی که شکار کنم
من عضو غریبی هستم که وجودم تمام معادلات را به هم میزند
نه حماقت شکار شدن را دارم نه جرات شکار
من جزئی از طبیعت جهش یافته ام 
نگو که خودپرستم
بهتر بود که جزئی معمولی از یک طبیعت معمولی بودم
ولی نیستم
من لذت شکار را نخواهم چشید
همیشه کنارم باش در  جمعه 19 اسفند1384ساعت 5:36 بعد از ظهر  نوشتیمش  | 

می خوام از خدا انتقاد کنم ...

می خوام به همه دنیا بد و بیراه بگم...

کی جلومو میگیره؟

همیشه کنارم باش در  دوشنبه 8 اسفند1384ساعت 11:48 بعد از ظهر  نوشتیمش  | 

سلام ...

شاید یه مدتی نیام ...

دیگه هیچ انگیزه ای برای اومدن توی نت ندارم...

شایدم اومدم میدونید که من چطوریم؟؟؟

ولی فعلا سوگوارم ... خیلی بده که دوستات رو پشت سر هم از دست بدی

دوستایی که دوستشون داری و براشون ارزش قائلی

فعلا در اینجا تخته شد

خداحافظ همگی

همیشه کنارم باش در  شنبه 15 بهمن1384ساعت 0:59 قبل از ظهر  نوشتیمش  | 

به مار فکر میکردم

موجودیه که در همزمان خیلی احساس ها رو در وجود آدم زنده میکنه ... ترس زیبایی وقار یه جور فریبندگی که میخوای ازش فرار کنی

توی یکی از کتابای سهراب راجع بهش خوندم که مظهر توالد است و باروری و شفا ... تاگور و سیمین دانشور و اوپانیشاد ...

مار ...

چند تا حس رو با هم زنده میکنه

توی همون کتاب سهراب (فکر میکنم اتاق آبی بود)راجع به عشق ورزی دو مار نوشته بود و اینکه مادرش اون دو تا مار رو کشته...

داستان دانشور راجع به مار و مرد بود ... هر دو زاده مرگند

((مار و مرد هر دو تخم و ترکه مرگند))

کلئوپاترا ملکه زیبای مصری ... توی اتاق خوابش یه قفس پر از مار داشت ...آنتوان از مارهاش ترسید کلئوپاترا گفت مارها به انسان های نیک آزاری نمی رسانند...

مار علامت زمین است ...علامت باروری ،علامت تعالی ، میانجی زمین و آسمان است ...

خدای هند... ماریست ... نامش لینگاست ... نشان توالد است ...

نیچه میگفت مار و عقاب دو حیوان مغرور و زیرکند . رفیق فیلسوفند . مظهر صفات مرد برتری هستند که عهد جدید را باید شروع کند...

...کاش یک عقاب از آسمان پر میگرفت و می آمد و این مار را می بلعید

 

همیشه کنارم باش در  یکشنبه 9 بهمن1384ساعت 7:41 بعد از ظهر  نوشتیمش  | 

Life is too short

سوار یه اتوبوس میشی

بی هدف

توی یه ایستگاه پیاده شو تماشا کن

Life is too short

میتونی پیر بشی در حالی که کودکانه بازی میکنی

میتونی جوان باشی و عشق بورزی

میتونی کودکی باشی که از ساده ترین چیزها میخنده

میتونی یه فروشنده باشی که دستت رو زدی زیر چونت و داری نگاه میکنی

میتونی فقط یه رهگذر باشی

میتونی رنج بکشی یا لذت ببری

میتونی از خطر استقبال کنی یا ازش فرار کنی

فقط مواظب باش چون...

Life is too short

وقتت تموم شد

باید از این ایستگاه بری...

 

Too many times

You have been high

Too many times

You ran away no need

Too many times

Your body lies awake

Too many times

These pills you take

Too many times

You've woken up depressed

Too many times

You put your life to the test

Too many times

You've taken this trip

Too many tomes

You have slipped

Too many tomes

Your body can't take

Too many times

You've made a mistake

Too many tomes

You haven't realized

Too many times

Your mind become paralyzed

 

همیشه کنارم باش در  یکشنبه 2 بهمن1384ساعت 11:52 قبل از ظهر  نوشتیمش  | 

هی تو !

فکر کردی کی هستی که با من اینطوری حرف میزنی؟

فکر کردی چون یه زمانی بهت اعتماد کردم حق داری الانم بهم بگی چیکار کنم؟

میدونی الان که فکر میکنم میبینم حتی با عقل اون موقع هم نباید بهت اعتماد میکردم ... آدم مزخرفی بودی که فراموشت کرده بودم... کاش امروزم نمیدیدمت

همیشه کنارم باش در  سه شنبه 27 دی1384ساعت 5:42 قبل از ظهر  نوشتیمش  | 

سلام

یکی از دوستان گفتش که خیلی زرنگی ... چرا خودت برداشت آخر رو نمی نویسی!!!

راستش این یه تست بود...میخواستم ببینم شناختم از دوستانم چطوریه ... که تقریبا هر کسی همونطوری که انتظار داشتم جواب داد .

به هر حال از همه ممنون ... اما خودم ...

این نمایش نامه رو به این دلیل نوشتمش که خیلی فکرمو مشغول کرده بود قصه از اینجا شروع شد که بنده در حال مطالعاتم بودم برای امتحان عزیز القدر معارف اسلامیخلاصه از اونجا که شدیدا در بطن درس فرو رفته بودم و افکارم کاملا درگیر درس بوداین داستان توی ذهنم شکل گرفت. البته نه به این شکل دقیقا ولی چیزی با همین مظمون ... که البته نمی دونم از کدوم یکی از صندوقچه های ذهن آشفته من بیرون اومده بود؟البته اعتراف میکنم که یه کمی میدونم از کجا اومده بود... یکی از روی ترجمه یکی از دوستام راجع به psychodrama (خانوما آقایون اگر نفهمیدید .... پاسخ تا چند لحظه دیگر!!!)یعنی روان درمانی به وسیله نمایش (ترجمه فارسیشو نوشتن روان نمایشی!!! حالا این چه ربطی داره نمیدونم) و دیگری از روی چت هایی که توی چند وقت اخیر کردم ... عقاید دوستام راجع به عشق و اینطور چیزا ... خلاصه این شرایط و ذهن آشفته و اینا دست به دست هم دادن تا من قلم بدست گیرم و این نمایش رو بنویسم...

اما خودم ...

برداشت من از این داستان بستگی به شخصیت اون پسر داره .

حالا یه بازی دیگههر کی گفت من برداشتم چی بود؟ البته اگر کسی منو میشناسه میتونه جواب این سوال رو بده !!!!

اذیتتون نمی کنم هر کس خواست بنویسه .... راستی شرمنده که دفعه قبلی لینک دادم ... میدونید که اصلا از این کار خوشم نمیاد... ولی مسئله حیاتی بود

خوب تموم شد دیگه ...

پ.ن : راستی دقت کردید من آخر برداشت خودمو ننوشتم؟

همیشه کنارم باش در  پنجشنبه 22 دی1384ساعت 1:42 قبل از ظهر  نوشتیمش  |