|
معبود من! تویی که هستی را زیبایی بخشیدی و زیبایی را هستی... دوستت دارم
|
امشب ...
اینجا ...
بد جوری احساس تنهایی میکنم ...
همه هستند ... اما هیچ کس نیست
همیشه هستند جز وقتی که باید باشند ...
هیچ کس همیشه نیست ...
چرا همیشه باید تنها باشم ؟ توی جمع ...
هیچ کس نمیفهمه چی میخوام ...
شاید چون منم نمیفهمم دیگران چی میخوان
اما فقط من مهمم مگه نه ؟
شاید نه ...
اما منم مهمم مگه نه؟
نمی خوام بپرسم دیگران چه مشکلی دارن
نمی خوام مشورت بدم
نمیخوام همدردی کنم ... نمی خوام سنگ صبور کسی باشم
میخوام سنگدل باشم
میخوام به مشکلاتشون بخندم
بهشون بگم به من چه
واسم مهم نیس
اونوقت همه رو از دست میدم
همه منو اینطوری میشناسن
اونوقت میگن اون دیگه خودش نیست
اما من خودمم
همیشه خودمم ... لعنت به من
نمیدونم چی میگم یا چی میخوام
کاش بودی
تو بهتر میدونی من چی میخوام
کاش به جای من حرف میزدی
کاش میذاشتی احساس سبکی کنم
کاش بودی
لعنت به تو
لعنت به من
لعنت به همه احمقایی که فکر میکنن میفهمن دیگران چی میخوان .. اول از همه من
چون تو میپرسی
چون به جای حس کردن میخوای بفهمی
چون ژان کریستف من تو نیستی
چون همه فکر میکنن که میدونن
چون خودم نمیدونم
چون ...
هزار تا چون و چرای دیگه هست
اما برای من فقط ملال این همه چون و چرا می مونه
خسته ام
بیش از هر زمان دیگه
اما نه نیستم
شادم خیلی هم شادم
شاید از خیلی بندها قراره خلاص بشم
شایدم تا حالا شدم
خودمو بیشتر از همیشه حس میکنم .
دیدار:خدا قوت. خسته نباشی آجی جون!
هیچکس تو را آنطور که هستی نمی شناسد- چطور انتظار داری آنچه را نمی شناسند دوست داشته باشند؟
خود تو چقدر خودت را آنطور که هستی می شناسی؟ تا حالا چند بار اتفاق افتاده که در یک برخورد- دعوا- مصیبت- یا سرخوشی - یک گوشه ناشناخته از خودت را کشف کرده ای که تابحال از آن غافل بودی و خودت از شناخت این زاویه پنهان انگشت به دهن شدی؟ چطور انتظار داری بقیه آدمها تو را انطور که هستی بشناسند و همانطور که هستی دوست بدارند.
خود تو چقدر بقیه را می شناسی؟ چقدر مطمئنی که برداشت تو از بقیه درست و کامل باشد؟
خلاصه آجی پیاده شو با هم بریم. اینطوری کمتر خسته می شی. میگی نه امتحان کن!
راس میگی دیدار حرف حق زدی
عید همگی مبارک
می خوام به همه دنیا بد و بیراه بگم...
کی جلومو میگیره؟
شاید یه مدتی نیام ...
دیگه هیچ انگیزه ای برای اومدن توی نت ندارم...
شایدم اومدم میدونید که من چطوریم؟؟؟
ولی فعلا سوگوارم ... خیلی بده که دوستات رو پشت سر هم از دست بدی
دوستایی که دوستشون داری و براشون ارزش قائلی
فعلا در اینجا تخته شد
خداحافظ همگی
به مار فکر میکردم
موجودیه که در همزمان خیلی احساس ها رو در وجود آدم زنده میکنه ... ترس زیبایی وقار یه جور فریبندگی که میخوای ازش فرار کنی
توی یکی از کتابای سهراب راجع بهش خوندم که مظهر توالد است و باروری و شفا ... تاگور و سیمین دانشور و اوپانیشاد ...
مار ...
چند تا حس رو با هم زنده میکنه
توی همون کتاب سهراب (فکر میکنم اتاق آبی بود)راجع به عشق ورزی دو مار نوشته بود و اینکه مادرش اون دو تا مار رو کشته...
داستان دانشور راجع به مار و مرد بود ... هر دو زاده مرگند
((مار و مرد هر دو تخم و ترکه مرگند))
کلئوپاترا ملکه زیبای مصری ... توی اتاق خوابش یه قفس پر از مار داشت ...آنتوان از مارهاش ترسید کلئوپاترا گفت مارها به انسان های نیک آزاری نمی رسانند...
مار علامت زمین است ...علامت باروری ،علامت تعالی ، میانجی زمین و آسمان است ...
خدای هند... ماریست ... نامش لینگاست ... نشان توالد است ...
نیچه میگفت مار و عقاب دو حیوان مغرور و زیرکند . رفیق فیلسوفند . مظهر صفات مرد برتری هستند که عهد جدید را باید شروع کند...
...کاش یک عقاب از آسمان پر میگرفت و می آمد و این مار را می بلعید
Life is too short
سوار یه اتوبوس میشی
بی هدف
توی یه ایستگاه پیاده شو تماشا کن
Life is too short
میتونی پیر بشی در حالی که کودکانه بازی میکنی
میتونی جوان باشی و عشق بورزی
میتونی کودکی باشی که از ساده ترین چیزها میخنده
میتونی یه فروشنده باشی که دستت رو زدی زیر چونت و داری نگاه میکنی
میتونی فقط یه رهگذر باشی
میتونی رنج بکشی یا لذت ببری
میتونی از خطر استقبال کنی یا ازش فرار کنی
فقط مواظب باش چون...
Life is too short
وقتت تموم شد
باید از این ایستگاه بری...
Too many times
You have been high
Too many times
You ran away no need
Too many times
Your body lies awake
Too many times
These pills you take
Too many times
You've woken up depressed
Too many times
You put your life to the test
Too many times
You've taken this trip
Too many tomes
You have slipped
Too many tomes
Your body can't take
Too many times
You've made a mistake
Too many tomes
You haven't realized
Too many times
Your mind become paralyzed

فکر کردی کی هستی که با من اینطوری حرف میزنی؟
فکر کردی چون یه زمانی بهت اعتماد کردم حق داری الانم بهم بگی چیکار کنم؟
میدونی الان که فکر میکنم میبینم حتی با عقل اون موقع هم نباید بهت اعتماد میکردم ... آدم مزخرفی بودی که فراموشت کرده بودم... کاش امروزم نمیدیدمت
یکی از دوستان گفتش که خیلی زرنگی ... چرا خودت برداشت آخر رو نمی نویسی!!!
راستش این یه تست بود...میخواستم ببینم شناختم از دوستانم چطوریه ... که تقریبا هر کسی همونطوری که انتظار داشتم جواب داد .
به هر حال از همه ممنون ... اما خودم ...
این نمایش نامه رو به این دلیل نوشتمش که خیلی فکرمو مشغول کرده بود قصه از اینجا شروع شد که بنده در حال مطالعاتم بودم برای امتحان عزیز القدر معارف اسلامی
خلاصه از اونجا که شدیدا در بطن درس فرو رفته بودم و افکارم کاملا درگیر درس بود
این داستان توی ذهنم شکل گرفت. البته نه به این شکل دقیقا ولی چیزی با همین مظمون ... که البته نمی دونم از کدوم یکی از صندوقچه های ذهن آشفته من بیرون اومده بود؟البته اعتراف میکنم که یه کمی میدونم از کجا اومده بود... یکی از روی ترجمه یکی از دوستام راجع به psychodrama (خانوما آقایون اگر نفهمیدید .... پاسخ تا چند لحظه دیگر!!!)یعنی روان درمانی به وسیله نمایش (ترجمه فارسیشو نوشتن روان نمایشی!!! حالا این چه ربطی داره نمیدونم) و دیگری از روی چت هایی که توی چند وقت اخیر کردم ... عقاید دوستام راجع به عشق و اینطور چیزا ... خلاصه این شرایط و ذهن آشفته و اینا دست به دست هم دادن تا من قلم بدست گیرم و این نمایش رو بنویسم...
اما خودم ...
برداشت من از این داستان بستگی به شخصیت اون پسر داره .
حالا یه بازی دیگه
هر کی گفت من برداشتم چی بود؟ البته اگر کسی منو میشناسه میتونه جواب این سوال رو بده !!!!
اذیتتون نمی کنم هر کس خواست بنویسه .... راستی شرمنده که دفعه قبلی لینک دادم ... میدونید که اصلا از این کار خوشم نمیاد... ولی مسئله حیاتی بود
خوب تموم شد دیگه ...
پ.ن : راستی دقت کردید من آخر برداشت خودمو ننوشتم؟![]()