تبليغاتX
ماه زده
معبود من! تویی که هستی را زیبایی بخشیدی و زیبایی را هستی... دوستت دارم
پرسیدی چرا خسته ام ؟

چون تو میپرسی

چون به جای حس کردن میخوای بفهمی

چون ژان کریستف من تو نیستی

چون همه فکر میکنن که میدونن

چون خودم نمیدونم

چون ...

هزار تا چون و چرای دیگه هست

اما برای من فقط ملال این همه چون و چرا می مونه

خسته ام

بیش از هر زمان دیگه

اما نه نیستم

شادم خیلی هم شادم

شاید از خیلی بندها قراره خلاص بشم

شایدم تا حالا شدم

خودمو بیشتر از همیشه حس میکنم .

 دیدار:خدا قوت. خسته نباشی آجی جون!
هیچکس تو را آنطور که هستی نمی شناسد- چطور انتظار داری آنچه را نمی شناسند دوست داشته باشند؟
خود تو چقدر خودت را آنطور که هستی می شناسی؟ تا حالا چند بار اتفاق افتاده که در یک برخورد- دعوا- مصیبت- یا سرخوشی - یک گوشه ناشناخته از خودت را کشف کرده ای که تابحال از آن غافل بودی و خودت از شناخت این زاویه پنهان انگشت به دهن شدی؟ چطور انتظار داری بقیه آدمها تو را انطور که هستی بشناسند و همانطور که هستی دوست بدارند.
خود تو چقدر بقیه را می شناسی؟ چقدر مطمئنی که برداشت تو از بقیه درست و کامل باشد؟
خلاصه آجی پیاده شو با هم بریم. اینطوری کمتر خسته می شی. میگی نه امتحان کن!

راس میگی دیدار حرف حق زدی

همیشه کنارم باش در  جمعه 25 فروردین1385ساعت 11:35 بعد از ظهر  نوشتیمش  |