|
معبود من! تویی که هستی را زیبایی بخشیدی و زیبایی را هستی... دوستت دارم
|
فکر کردی کی هستی که با من اینطوری حرف میزنی؟
فکر کردی چون یه زمانی بهت اعتماد کردم حق داری الانم بهم بگی چیکار کنم؟
میدونی الان که فکر میکنم میبینم حتی با عقل اون موقع هم نباید بهت اعتماد میکردم ... آدم مزخرفی بودی که فراموشت کرده بودم... کاش امروزم نمیدیدمت
یکی از دوستان گفتش که خیلی زرنگی ... چرا خودت برداشت آخر رو نمی نویسی!!!
راستش این یه تست بود...میخواستم ببینم شناختم از دوستانم چطوریه ... که تقریبا هر کسی همونطوری که انتظار داشتم جواب داد .
به هر حال از همه ممنون ... اما خودم ...
این نمایش نامه رو به این دلیل نوشتمش که خیلی فکرمو مشغول کرده بود قصه از اینجا شروع شد که بنده در حال مطالعاتم بودم برای امتحان عزیز القدر معارف اسلامی
خلاصه از اونجا که شدیدا در بطن درس فرو رفته بودم و افکارم کاملا درگیر درس بود
این داستان توی ذهنم شکل گرفت. البته نه به این شکل دقیقا ولی چیزی با همین مظمون ... که البته نمی دونم از کدوم یکی از صندوقچه های ذهن آشفته من بیرون اومده بود؟البته اعتراف میکنم که یه کمی میدونم از کجا اومده بود... یکی از روی ترجمه یکی از دوستام راجع به psychodrama (خانوما آقایون اگر نفهمیدید .... پاسخ تا چند لحظه دیگر!!!)یعنی روان درمانی به وسیله نمایش (ترجمه فارسیشو نوشتن روان نمایشی!!! حالا این چه ربطی داره نمیدونم) و دیگری از روی چت هایی که توی چند وقت اخیر کردم ... عقاید دوستام راجع به عشق و اینطور چیزا ... خلاصه این شرایط و ذهن آشفته و اینا دست به دست هم دادن تا من قلم بدست گیرم و این نمایش رو بنویسم...
اما خودم ...
برداشت من از این داستان بستگی به شخصیت اون پسر داره .
حالا یه بازی دیگه
هر کی گفت من برداشتم چی بود؟ البته اگر کسی منو میشناسه میتونه جواب این سوال رو بده !!!!
اذیتتون نمی کنم هر کس خواست بنویسه .... راستی شرمنده که دفعه قبلی لینک دادم ... میدونید که اصلا از این کار خوشم نمیاد... ولی مسئله حیاتی بود
خوب تموم شد دیگه ...
پ.ن : راستی دقت کردید من آخر برداشت خودمو ننوشتم؟![]()