تبليغاتX
ماه زده
معبود من! تویی که هستی را زیبایی بخشیدی و زیبایی را هستی... دوستت دارم
سلام

یک: معتقدم که سواستفاده از اعتماد یک زن بدتر از تجاوز به اوست.

دو: امروز یه فیلم توپ دیدم فرشتگان چارلی(chrlie's angles)یه حس خوبی بهم داد.حس یکی از بازیگراش بهم منتقل شد. خوشم اومد خوب با مشکلش کنار اومد نه دپرس شد نه انتقام گرفت فقط ...فراموشش کرد. همین ! کاش منم بتونم فراموش کنم البته اگر لازم شد.

سه:افتخار میکنم که یه زنم . دارم بال در میارم .

چهار: از صبح تا حالا سرم درد میکنه .نمیدونم چه مرگمه ولی بازم شادیم از بین نمیره.

پنج:دو هفته ایه دارم راجع به حقوق بشر تحقیق میکنم چیزای خیلی جالبی خوندم . جالبیش اینه که ایران هیچ کدوم رو امضا نکرده .برای مثال ماده یک کنوانسیون رفع خشونت علیه زنان با ۹۰ درصد قوانین داخلی ایران مغایرت داره!!!!!!!!! یکی منو ببره . یا مثلا ماده یک اعلامیه حقوق بشر اصولا توی ایران قابل اجرا نیست!!!!!!چون با قوانین اسلامی جور در نمیاد. اینو از یکی از سایتای خبری خوندم راست و دروغش پای خودشون.

شش:اینجا رو باز کردم که خودم باشم ولی به دلیل مسایل امنیتی اینجا هم برای من محل امن نشد

هفت:دارم یه کاری میکنم نمیدونم درسته یا نه . کم کم دارم متقاعد میشم که غلطه .

هشت:دلم برای دبیرستان تنگ شده. در عین آزادی هایی که دانشجو شدن برام داشته ولی یه جورایی لذتی که از آزادی میبردم کم شده . به قول دوستم وقتی برای بدست آوردن چیزی تلاشی نکنی از داشتنش لذتی نمیبری. این آزادی های محدود هم بهم نیومده.

نه:میخوام برم سینما کافه ترانزیت رو ببینم . اول گفتم برم دیشب باباتو دیدم آیدا رو ببینم ولی بچه ها گفتن مزخرفه! مزخرفه واقعا؟

ده: زندگی گاهی یه کاری میکنه که شعارات رو عملی کنی فکر کنم میخواد همین بلا رو سر منم بیاره داره یه تست ازم میگیره از تمام شعارایی که فکر میکردم باورشون دارم . خنده دار اینه که همه اش رو داره یه جا تست میکنه . کاش بهم وقت میداد یه نفسی بین هر بخشیش بکشم .

یازده: تا حالا شده خوشحال باشی و غمگین؟ من الان همون طوریم .

دوازده: دو شبه درست و حسابی نخوابیدم ولی نمیدونم چرا بازم کامپیوتر ولم نمیکنه !

سیزده: بسه دیگه ببخشید !

چهارده: فقط برای اینکه نحسی سیزده نگیرتم چهارده تاش کردم

همیشه کنارم باش در  دوشنبه 21 آذر1384ساعت 10:35 بعد از ظهر  نوشتیمش  | 

یکی از همکلاسی هایم در مدرسه زنی است نزدیک به 50 ساله .نامش سوزان است. ژورنالیست است و عکاسی هم میکند.  دختر بزرگش 33 ساله است. در 17 سالگی اولین بچه اش به دنیا آمد و بعد از او 4 بچه دیگر به دنیا آورد و پسر کوچکش 5 ساله است. ماجرای زیر را امروز برایم تعریف کرد :

رفته بودم میکائیل را از مهد کودک بیاورم و بگذارمش نزد پدرش ، اوقاتش تلخ بود. از او پرسیدم چه شده است و تدی بر ( خرس عروسکی ) اش را به من داد و گفت :
ـ من دیگه با این بازی نمیکنم .
ـ چرا ؟ تو که تدی را خیلی دوست داشتی. دیگه دوستش نداری ؟
ـ مسئله این نیست. دوستانم مسخره ام میکنند. آنها میگویند که پسرها با تدی بر و این جور عروسکها بازی نمیکنند.
سوزان ادامه میدهد : دیدم حالا اگر  بیایم و برایش مسئله ی برابری زن و مرد و اینکه جامعه ی ما پر شده است از کد های غلط که باید تغییر کنند را بگویم ، نه تنها چیزی نمیفهمد بلکه احتمالا خوابش هم میبرد و مجبورم تا خانه او را کول بگیرم بنابر این به او گفتم :
ـ اما تو پسر هستی ، درسته ؟
ـ اوهوم
ـ و تو با تدی بر بازی میکنی ، درسته ؟
ـ اوهوم
ـ خوب ، پس میبنی که دوستانت اشتباه میکنند. پسرها هم عروسک بازی کنند.
و میکائیل در اینجا کمی فکر کرد و با فریاد گفت  : درسته ، همینطوره .جانمی جان. 
و تدی بر را از بغلم قاپید و سخت بغل کرد.

در راه خانه داشتم فکر میکردم ، راستی این کدهای اجتماعی آیا نقشی بغیر از محدود کردن ما ، از هر جنسی که هستیم ، دارند ؟ آیا مردها به همان اندازه ی زنها ، با این یادگیری های اجتماعی محدود نمیشوند ؟ پس چرا سکوت میکنند ؟ چرا صدای اعتراض مردان به اندازه ی زنان نسبت به این محدودیت ها و مرزهایی که اجتماع برایشان میگذارد بلند نیست ؟ چرا این محدودیت ها را آنچنان میپذیرند که نه انگار که امکانی را از ایشان میگیرد ، بلکه امتیازی برای ایشان محسوب میشود  ؟ چرا ؟

پ.ن: نقل از وبلاگ زنانه ها (متاسفانه فیلتر شده بنابراین لینکش فایده نداره)

 

همیشه کنارم باش در  پنجشنبه 17 آذر1384ساعت 2:54 قبل از ظهر  نوشتیمش  |